خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    زینب اومد جلوترو

    دستی کشید روی سرش

    گفت عمه جون هیچ بابایی

    قهر نمی شه با دخترش

    اگه بابات ساکت شده

    واسه اینه که گوش می ده

    چشماتو وا کن گل من

    عمه به قربونت بره

     

    میگفت یه نانجیب می گفت

    من بلدم چیکار کنم

    شلاقشو کشید و گفت

    می خوای اونو بیدار کنم

    یکی که دید اون بی حیا

    دستشو پس نمی کشه

    یواشکی گفت تو گوشش

    بچه نفس نمی کشه ....


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر