جستجو

تبلیغات


    تبلیغات شما در اینجا

    زینب اومد جلوترو

    دستی کشید روی سرش

    گفت عمه جون هیچ بابایی

    قهر نمی شه با دخترش

    اگه بابات ساکت شده

    واسه اینه که گوش می ده

    چشماتو وا کن گل من

    عمه به قربونت بره

     

    میگفت یه نانجیب می گفت

    من بلدم چیکار کنم

    شلاقشو کشید و گفت

    می خوای اونو بیدار کنم

    یکی که دید اون بی حیا

    دستشو پس نمی کشه

    یواشکی گفت تو گوشش

    بچه نفس نمی کشه ....


    این مطلب تا کنون 16 بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ چهار شنبه 29 آذر 1391
    منبع
    برچسب ها : ,

تبلیغات


    Ads

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز پنجشنبه 7 ارديبهشت 1396

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر